پارسال این موقع ها



عزیز مامان پنج روز بیشتر به شب یلدا نمونده,شبی که واسه ی من و بابا محسن قشنگ ترین شب و پراز خاطره هست
این روزها همش حال و هوای پارسال دارم و دلم تنگ شده برای...
انتظار کشیدنای من و بابایی برای دیدنت
برای تکون خوردنات و لگت زدنات
برای سک سکه کردنات
برای خیره شدن هر روزم به عکس سونو گرافیت
برای کلاس زایمان درآب رفتنام
برای گوش دادن به صدای قلب کوچولوت
برای دکتر صمصامی که همیشه میگفت رشد بچتون فوق العادست
برای پیاده رویهای هر شب من و بابایی به همراه کوچولومون
برای خرید رفتنای من و بابامحسن برای فسقلیه تو راهیمون
برای نقاشی و تزیین کردن اتاق پسرمون
برای عرق کاسنی خوردنام
برای مواد نگهدارنده نخوردنام
برای سکرت بودن اسمت و تا لحظه ی آخر لو ندادنش
حتی پارسال این موقع ها به کمک بابا محسن خونمون رفت و روب کرده بودیم
ساکت پیچیده بودیم
گهوارت و ازتو اتاقت بیرون آورده بودیم گذاشته بودیم کنار تختمون
خلاصه حسابی واسه ی اومدنت تدارک دیده بودیم و لحظه شماری میکردیم
همش در انتظار اومدنت بودیم و هرشب موقع خواب به همدیگه میگفتیم یعنی میشه امشب آخرین شب باشه و پرهاممون به دنیا بیاد
خلاصه اون روزها روزهای خوبی بود و امروز باوجود عزیز کوچولومون روزهای خیلی خیلی خیلی قشنگتر
تودر شب یلدا اومدی به دنیا و وجود پاکت اومد تو جمع خلوت من و بابا محسن مهربوون
از آسمون فرستاده خدا یه ماه خوشکل و زیبا واسه ی خونه ی کوچک ما





پارسال این موقع ها
